تبليغاتX
بداهه گویی با دهان باز

بداهه گویی با دهان باز

آمد آن روز ..بالاخره آمد..آخر روزی بلند..که زن گفت..به خودش..وقتش است باز ایستد

.یه اشتباه لذت بخش!

چقد بعضی وقتا آدم بودن سخته!چقدر سخته که پنهان کنی یه چیزهایی رو پشت دروغ...روزی 1000 بار مییام که خودم همه ی پته هامو بریزم روی آب اما با سختی حرفمو قورت میدمو لبخند میزنم..!اصلا نمیدونم به کجا میخام برسم فقط میدونم که دارم اشتباه میکنم...یه اشتباه لذت بخش!

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/29ساعت 21:39  توسط پ.م  | 

خیانت شیرین

خیانت طعم تلخ شیرینی داره...

مثل شکلات تلخ...مثل زبون زدن به یه دندون لق...مثل کوکائین و ماری جوانا

مثل یه عالمه نخ که پیچیده میشه دورت و نمیتونی ولش کنی...!

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/29ساعت 21:3  توسط پ.م  | 

...مینویسم....خط میزنم....

مینویسم...خط میزنم....مینویسم....خط میزنم....مینویسم...خط میزنم....مینویسم....خط میزنم....مینویسم...خط میزنم....مینویسم....خط میزنم....مینویسم...خط میزنم....مینویسم....خط میزنم....مینویسم...خط میزنم....مینویسم....خط میزنم....مینویسم...خط میزنم....مینویسم....خط میزنم....مینویسم...خط میزنم....مینویسم....خط میزنم....مینویسم...خط میزنم....مینویسم....خط میزنم....

و انقدر این کارو تکرار میکنم که جونم بالا بیاد...فقط به خاطر همین

.مینویسم....خط میزنم....مینویسم...خط میزنم....مینویسم....خط میزنم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 21:55  توسط پ.م  | 

والاا

وقتی هیچ کسی غیر از خودت نوشته هاتو نمیخونه مگه کسخلی بنویسی....اصلا نمینویسی می تونی به جاش استفراغ کنی و بمیری ...راحت ترم هست...نه؟
+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/20ساعت 19:57  توسط پ.م  | 

من-زیر سیگاری-تمام


این شعــــر 
یک زیر سیـگاریست

مرا در آن 
خامــــوش کرده اند 

به همین خاطر 
خاکسترش مایل به خون است 

یک نفـر مرا 
مثـــل سیگـــــار 
روی لبـــش گذاشت 

و تا انتهــــا 
کشـــیــــد ... 
+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 22:17  توسط پ.م  | 

احمق

اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز می‌کشم و می‌میرم
مرگ نه سفری بی‌بازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ دوست نداشتن توست
درست آن موقع که باید دوست بداری

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 22:16  توسط پ.م  | 

.............سر خط

تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم
+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 22:15  توسط پ.م  | 

سفر

داشتم از این شهر میرفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی ای که رفت و غرق شد

البته...

این فقط می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و...

تو صدایم کنی

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی
+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 22:13  توسط پ.م  | 

خواب

هرشب خواب می بینم

سقوط می کنم از یک آسمانخراش

و تو از لبه آن

خم می شوی و

 دستم را می گیری

سقوط می کنم هرشب

از بام شب

و اگر تو نباشی

که دستم را بگیری

بدون شک

صبحگاه

جنازه ام را

در اعماق دره ها پیدا می کنند...


+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 22:2  توسط پ.م  | 

برای او که نیست

یک خرس مخملی خریده ام 

برای دختری که ندارم ...

یک عینک برای پدری 


که چشمهایش دیگر نمی بیند ...
 

و حالا می رَوَم برای او که نیست ، 


گل نسرین بچینم ...
 

شاد یا غمگین ، 


زندگی ، زندگیست ...
 

و اگر فردا 


برای شکار پلنگ به دریا رفتم، تعجّب نکنید!...
 
+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 22:0  توسط پ.م  | 

یادداشت های فرار از تنهایی

میدونم داری خیانت میکنی...میدونم داری دروغ میگی...چی کار میتونم بکنم...میدونم...میدونم نباید بهش فکر کنم...اما چیکار میتونم بکنم؟؟هااان!!ناراحت کنندست وقتی هیچ کاری از دستت بر نمی یاد،چه حس بد و مزخرفیه ها..این روزا دیگه اصلا گشنم نمیشه...انگار همه ی اعضا و جوارحمو دارم بالا مییارم...چقدر احمقم!باید به زندگی عادیم برگردم میدونم که یه روزی بالاخره برمیگردم..اما اینکه کی و چجوری مساله ی بزرگیه واسه خودش..!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 20:35  توسط پ.م  | 

لبخند بوداپستی

تو در بوداپستی.تو در بوداپستی.این بوداپست دومی که انگشتم روی آینه نوشت از اون اولی که موقع گفتنش لب هایم به طرز وسوسه انگیزی جمع شد قشنگ تر است.حالا بوداپست گریه میکند.از همه بیشتر از زیر حرف کشیده ی سین که از وسطش دو تخم چشمم وغ زده پیداست.مثل همیشه حوصله ندارم روی سکو بنشینم.منتظر بمانم تا حرارت بدنم فروکش کند.هواکش هم که دیگر به نفس نفس افتاده.دست خیسم را روی اینه میکشم.از سر تا شانه میشوم کسی که ته یک استخر افتاده.اینطوری نمیشود.یک دستمال خشک روی آینه میکشم.با اینکه به موهایم نرم کننده زده ام اما مثل جوجه تیغی بالای سرم سیخ شده.سرم را عقب میبرم.از قلقلک موها روی شانه خوشم می آیدشانه و گردنم همیشه قشنگ بوده.هنوز از گونه ها،شکم،دستها و بقیه جاها،شانه ام بیشتر از همه اصرار دارد خوشگل بماند.

اگر بخواهی بیایی حتما چند هفته قبلش بهم میگویی.فرصت کافی دارم تا به همه ی کارها سر و سامان بدهم.اما اخه تا بوداپست خیلی راهه..

چرا باید فکر کنم که تو در بوداپستی؟چرا یک جای دیگه نه؟چه فرقی میکنه.آنجا هم که هستی نمیدانم کجاست.چرا باید فکر کنم که تو در بوداپستی؟این کلمه گفتنش هم به آدم حس قشنگی نمیدهدترجیح میدهم اگر یک روزی خواستم شهری که در آن زندگی میکنی را صدا کنم اسم جای دیگری را به زبان بیاورم.قشنگ تر یعنی چی؟من هیچ شهری را توی خواب ندیده ام.موقع گوش دادن به خاطرات آدم ها هیچوقت به اسم شهرهایی که توی خواب دیده اند توجه نمیکنم.بوداپست اصلا مهم نیست.مهم من هستم که یکروز به شهر تو می آیم.خوب وقتی هم بیایم دیگر چه فرق میکند بوداپست باشد یا نه.اسم خیابان،کوچه و پلاک خانه ای که در آن زندگی میکنی مهمه.آدرس را به راننده تاکسی میدهم همه یک کم انگلیسی بلدند.تاکسی تا جلوی در خونه ی تو می آید.مهم اینست که من برای چی پیش تو می آیم.میدانم که اگر یکبار دیگر ببینمت این همه دوست داشتنم یادم میرود.آدمی که موقع حرف زدن سرش را تکان میدهد،آآخر کلمات را میخورد و ضمن اینکه بیش از حد به شنونده اطلاعات میدهد،معزبه.من خیلی شبیه تو بودم اما حالا عوض شدم.

زنگ در خانه ات را میزنم.در باز میشود.شاید باز بوده. شاید من کلید خانه ی تو را داشته ام.می آیم تو. صدایت میکنم.جوابم را نمیدهی.میرسم به در ورودی ساختمان.به استقبالم نمی آیی.اما در را باز گذاشته ای تاریکه .دست روی دیوار میکشم تا پریز را پیدا کنم.تازه غروب شده.بیرون هنوز میشد با ته مانده ی نور راه را پیدا کرد. اما اینجا تاریکه .پریز را پیدا نمیکنم .همینطور روی دیوار دست میکشم.جلوتر می آیم .یاد آنوقت هایی می افتم که هنوز میتوانستم دستم را به دیوار بگیرم و راه بروم.همیشه جای انگشت هایم روی دیوار لک می انداخت.مامان داد و بیداد راه می انداخت که چقدر دیوار بشویم/اما از وقتی که دیگر دستم را به دیوار نگرفتم فقط توی اتاقم بودم.اینطوری مامان و دیوار ها از دستم خلاص شدند...یکی از همان روزها بود که رفتی بوداپست.

دوباره صدایت میکنم .جوابی نمیشنوم.دو طرفم دیوار است.یک راهروی دراز و تاریک.راهرو میپیچد از سمت چپ، یک دسته نور ضعیف از لای یک در نیمه باز به راهرو تابیده...به آن سمت میروم.در را کاملا باز میکنم اینجا دستم خود به خود روی پریز میرود.صدایم میکنی میگویی رسیدن به خیر.بوداپست خیلی دور بود؟

میپرسی خسته ای؟

لحاف را تا روی سرم میکشم .میگویم اره.بوداپست جای خیلی دوریه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/25ساعت 22:30  توسط پ.م  | 

....نوستالژی

 هر چی فکر میکنم اسم وبلاگ قبلیمو یادم نمییاد فقط یادمه که با اسم مستعار جوجه تیغی مینوشتم.اون موقع ها موهام عین جوجه تیغی وزوزی بود...نه مثل الان که به لطف ماسک مو و کرم و نرم کننده و سشووار همش چسبیده کف سرم..!  

الان همینطور که داشتم وبلاگ گردی میکردم یکی از وبلاگ های مورد علاقمو پیدا کردم که اسمش پینکفلویدیش بود...نوستلژی بود برام کلی!

البته اون دوره دوره ی خود سانسوری و آب روغنی من بود به شدت .حتی خودمو واسه خودم سانسور می کردم و بقیشم دیگه واقعا یادم نمییاد.فکر کنم همیشه فراموشکار بمونم و در 40 سالگی هم آلزایمر بگیرم با این حافظم.

کلی کار دارم نمیدونم اینجا چیکار میکنم اصلا،همش عین کش پرت میشم سمت این سیستم لعنتی .

مغزم دیکه خارش گرفته.میرم کار کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/24ساعت 22:40  توسط پ.م  | 

میخواهم

میخاهم بی خیال باشم اما نمیتوانم

ناله ی گربه مقاومتم را میشکند

در را باز میکنم

به خانه میخزد

میان برف و زوزه ی باد

او به خانه ام می آید و 

سگی از درونم بیرون میرود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/24ساعت 21:59  توسط پ.م  | 

خواب

هر شب خواب میبینم

سقوط میکنم از یک آسمان خراش

و کسی نیست که دستم را بگیرد.

سقوط میکنم هرشب 

از بام شب

بنابراین

هر صبحگاه

همچون جنازه ای هستم که در اعماق دریا افتاده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/24ساعت 21:56  توسط پ.م  | 

خود سانسوری

دلم یهو برات تنگ شد اتیقه...دلم تنگ شد یهو....حسی که با پس گردنی از خودم دور نگهش میدارم...!

خوبه حداقل اینجا دیگه مجبور نیستم خود سانسوری کنم و وانمود کنم هیچی برام مهم نیست.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/24ساعت 21:52  توسط پ.م  | 

داشتم فکر میکردم اگه یه روزی یه نفر بیاد اینجا و نوشته های منو بخونه شاید با خودش فکر کنه که چقدر از غم و بدبختی و بدی و سیاهی و تاریکی گفته.

اما باید بگم که این نوشته ها به نوعی تخلیه ی روانی منه و من معمولا زمانی شروع به نوشتن میکنم که احتیاج دارم خودمو رو کلمات آوار کنم و چیزهایی که باید از بدنم دفع بشن رو اینجوری دفع میکنم.

گاهی به شدت تنهام و گاهی هم با اینکه تنها نیستم اما یبوست حرفی میگیرم,,بنابراین مییام اینجا منویسم

همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/19ساعت 14:41  توسط پ.م  | 

تاپاله

اون زمانی رو که آدم ها تبدیل به یه تاپاله ی بزرگ میشن،که چسبیده به یه گوشه ی زندگیتو اونو زشت کرده رو،اصلا دوست ندارم.

این معنیش اینه که الانو که دارم مینویسم..این لحظه،این مکان و درست همین زمانو علی رغم برف زیبایی که در حال باریدنه دوست ندارم و همشم تقصیر تو اااا .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/19ساعت 14:21  توسط پ.م  | 

مرحله ی اخر

اوهایو اکنون به مرحله ی مرگ کامل مغزی و رویش یک گیاه گرمسیری از فسیل ناشی از مرگ مغزی!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/18ساعت 20:56  توسط پ.م  | 

عق!

عق!

سرم به دنیا و عقبی فرو نمی آید

امان از این فتنه ها که در سر ماست..

تهوع مغزی گاهی به حدی میرسه که دیگه استفراغ و بالا اوردنی در کار نیست یعنی تمام مراحل بلع و هضم و بلغ و دفع و... طی میکنی و شروع میکنی به عق زدن افکارات اما هیچی نیست که بتونی بالا بیاری...یعنی کلا...یعنی کلا حالتی که من الان دارم و در اون هیچ چیزی قابل توضیح نیست

یعنی همون مرحله ای که استیضاح خودت رو به عنوان نوع یک بشر شروع میکنی و انقدر به اینکارت ادامه میدی که عق بزنی!

البته من الان در واقع قضیه دچار یک شوک ناگهانی شدم و این حس کنونی واکنش لحظه ای من بطور حاد و اخصه به اون موضوع...(یکی دیگه از ویژگی هاش به کار گرفتن کلمات ضد و نقیضه)-و این در حال حاضر تنها چیزیه که آرومم میکنه-

وگرنه که من در بی تفاوتی محض نسبت به عوامل و اتفاقات اطرافم به سر میبرم و هیچگونه تعادلی در کنترل این موضوع ندارم..!

حال بد مضمنی دارم....حال بد مضمن.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/18ساعت 20:53  توسط پ.م  | 

دیشب پر از نوشتن بودم اما متاسفانه امکانش نبود کار زیاد و پیام که اینجا پشت سیستم نشسته بود ...

امروز دیگه تقریبا لبریز شدم از اون حالتایی که میدونی اما نمیدونی!

جمعه سینما امینه و نمایشنامه خوانی ..بی صبرانه منتظرم که جمعه بیاد از طرفی هم جمعه میخواستم برم جمعه بازار...

همش واسه همه چیز امروز و فردا میکنم همش منتظر رسیدن عیدم حتی اگه تمام این یک ماه و نیم رو با فکر کردن بهش تلف کنم ..نمیدونم چرا یه درگیری ذهنی دیگه واسه خودم درست کردم اما اینبار اگه اششتباه کنم دیگه واسه همیشه تنها میمونم..اینو مطمئنم!

خیلی وقته نیومدم اینجا شاید علتش فقط این بوده که یه جای دیگه تخلیه میشدم..شاید علتش اینه که سرم حسابی به چیزای دیگه گرمه..دارم میرم کلاس ساز دهنی و این حس خوبی بهم میده،امیدوارم بتونم ادامش بدم و مثل بقیه ی کارهام نصفه نمونه!

حالا دیگه فقط یه تصمیم ناتموم دارم که داره ته دلمو قلقلک میده که هر چه زودتر عملیش کنم.بعدشو نمیدونم اصولا به بعدش فکر نمیکنم.فقط میدونم که الان باید اینکارو کرد 

دیگه نمیتونم بنویسم...چیزی به شدت داره فشار میده گلومو



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/12ساعت 16:0  توسط پ.م  | 

چس های بزرگ

اول این عنوان یکهو به ذهنم رسید و بعد فکر کردم که چقدر حرف داره واسه گفتن .این شد که تصمیم گرفتم بیارم بزارمش اینجا اما همین که شروع کردم به نوشتن دیدم که این چس های بزرگ اصلا نوشتنی نیستند بلکه فقط و فقط آمدنی هستند...پس رهایش کردم و خودم را هم از بند این نوشته خلاص......:)
+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/23ساعت 16:59  توسط پ.م  | 

saz dahani

دلم صدای ساز میخواد...صدای ساز...سازی که با دهن زده بشه...ساز دهنی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 16:8  توسط پ.م  | 

ایده آلیست افراطی

دیگه دلم نمیخاد برم توی اجتماع این آدما هر جا که پا میزارم نوشته 7 ساعت پیش اینجا بود رفت ،رد پاهاشم مونده جالبه ..من هر ساعتی هر جایی که برم اون 7 ساعت پیشش اونجا بوده،با اون قدمای سنگین خوشحالش توی برف اومده اما 7 ساعته که رفته و حتی پستاشم رفته اون ته تهای پیجم،اونوقت منم از لجم هی سعی میکنم پامو محکم توی برف فشار بدم که وقتی تو اون تایم 7 ساعتش مییاد اینجا رد پاهامو ببینه ،ببینه که من چقد پا دارم و چقدر زور برای فشار دادن اونها روی برف...

اما چون دنیا گرده و میچرخه یه روزی این هفت ساعت های جا مونده،همین هفت ساعتی که من از دنیا عقبم..تو یه نقطه صفر میشه و انوقت همان زمانیست که من امپراتور تمام عالم خاهم شد...و دیگه اجازه نمیدم که هیچ 7 ساعتی هیچ کسی رو از چیزهایی که دوست داره عقب بندازه.

چون من یک ایده آلیست افراطیم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 15:22  توسط پ.م  | 

همیشه خودمو سرزنش میکنم،به خاطر چیزهایی که هیچ وقت نگفتم و دستم که هیچ وقت روی کیبورد تند نمیشه.

همیشه خودمو سرزنش میکنم به خاطر لحظاتی که گذشت و خط خطی ها و سر کج هایی که درسا از مرکز من عبور کرد.

خودم رو به خاطر حال نزار همیشگیم و تنهایی مزمن و بی قید و شرطم سرزنش میکنم

تو در بوداپستی در حالیکه من سنگفرش کثیف و زنگ زده ی خیابان را زیر پاهایم به سرعت له میکنم تا زودتر به مقصد برسم،جاییکه همه با هم مخ هایمان را تف میکنیم روی آسفالت کلاس.همیشه وقتی سر کلاس میشینم دهانم تلخه انگار تلخی تمام کارهایی که نکردم میریزه توی دهنم،پشت به پشت آدامس میجوم،حس میکنم دیگه مغز ندارم،حس میکنم اونم جویدم و تف کردم یه روز.همیشه وقتی مینویسم ته اش به همین ختم میشه،همیشه..

جدیدا انقدر به کارهای نکردم فکر میکنم که دیگه مغزم فرصت رسیدن به چیزهای دیگه رو نداره<مغز الکنم.

از وقتی اومدیم اینجا اینترنت نداشتیم،این دومین روزه،دومین روز از اولین باری که من نشستم پشت این هیولا دوباره و دستم داره کیبوردو لمس میکنه

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/16ساعت 12:22  توسط پ.م  | 

نام ناپذیر

...کلمات آنجایند،جایی،بی کوچکترین صدایی،این را هم احساس نمیکنم،کلمات فرو افتان،معلوم نیست به کجا،معلوم نیست از کجا،چکه های سکوت از میان سکوت،احساسش نمیکنم،احساس نمیکنم دهانی دارم،و سری هم،آیا گوشی احساس میکنم،دیگر صریحا بگویم نه،افتضاح است،یاللا سعی کن بایست چیزی احساس کنم،بله،چیزی احساس میکنم،میگویند چیزی احساس میکنم،نمیدانم چیست؟نمیدانم چه احساس میکنم،به من بگویید چه احساس میکنم و من هم میگویم که هستم،آنها به من میگویند که که هستم ومن نخواهم فهمید...شاید همین است که احساس میکنم...
+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/16ساعت 11:28  توسط پ.م  |