آمد آن روز ..بالاخره آمد..آخر روزی بلند..که زن گفت..به خودش..وقتش است باز ایستد
مثل شکلات تلخ...مثل زبون زدن به یه دندون لق...مثل کوکائین و ماری جوانا
مثل یه عالمه نخ که پیچیده میشه دورت و نمیتونی ولش کنی...!
و انقدر این کارو تکرار میکنم که جونم بالا بیاد...فقط به خاطر همین
.مینویسم....خط میزنم....مینویسم...خط میزنم....مینویسم....خط میزنم....
هرشب خواب می بینم
سقوط می کنم از یک آسمانخراش
و تو از لبه آن
خم می شوی و
دستم را می گیری
سقوط می کنم هرشب
از بام شب
و اگر تو نباشی
که دستم را بگیری
بدون شک
صبحگاه
جنازه ام را
در اعماق دره ها پیدا می کنند...
اگر بخواهی بیایی حتما چند هفته قبلش بهم میگویی.فرصت کافی دارم تا به همه ی کارها سر و سامان بدهم.اما اخه تا بوداپست خیلی راهه..
چرا باید فکر کنم که تو در بوداپستی؟چرا یک جای دیگه نه؟چه فرقی میکنه.آنجا هم که هستی نمیدانم کجاست.چرا باید فکر کنم که تو در بوداپستی؟این کلمه گفتنش هم به آدم حس قشنگی نمیدهدترجیح میدهم اگر یک روزی خواستم شهری که در آن زندگی میکنی را صدا کنم اسم جای دیگری را به زبان بیاورم.قشنگ تر یعنی چی؟من هیچ شهری را توی خواب ندیده ام.موقع گوش دادن به خاطرات آدم ها هیچوقت به اسم شهرهایی که توی خواب دیده اند توجه نمیکنم.بوداپست اصلا مهم نیست.مهم من هستم که یکروز به شهر تو می آیم.خوب وقتی هم بیایم دیگر چه فرق میکند بوداپست باشد یا نه.اسم خیابان،کوچه و پلاک خانه ای که در آن زندگی میکنی مهمه.آدرس را به راننده تاکسی میدهم همه یک کم انگلیسی بلدند.تاکسی تا جلوی در خونه ی تو می آید.مهم اینست که من برای چی پیش تو می آیم.میدانم که اگر یکبار دیگر ببینمت این همه دوست داشتنم یادم میرود.آدمی که موقع حرف زدن سرش را تکان میدهد،آآخر کلمات را میخورد و ضمن اینکه بیش از حد به شنونده اطلاعات میدهد،معزبه.من خیلی شبیه تو بودم اما حالا عوض شدم.
زنگ در خانه ات را میزنم.در باز میشود.شاید باز بوده. شاید من کلید خانه ی تو را داشته ام.می آیم تو. صدایت میکنم.جوابم را نمیدهی.میرسم به در ورودی ساختمان.به استقبالم نمی آیی.اما در را باز گذاشته ای تاریکه .دست روی دیوار میکشم تا پریز را پیدا کنم.تازه غروب شده.بیرون هنوز میشد با ته مانده ی نور راه را پیدا کرد. اما اینجا تاریکه .پریز را پیدا نمیکنم .همینطور روی دیوار دست میکشم.جلوتر می آیم .یاد آنوقت هایی می افتم که هنوز میتوانستم دستم را به دیوار بگیرم و راه بروم.همیشه جای انگشت هایم روی دیوار لک می انداخت.مامان داد و بیداد راه می انداخت که چقدر دیوار بشویم/اما از وقتی که دیگر دستم را به دیوار نگرفتم فقط توی اتاقم بودم.اینطوری مامان و دیوار ها از دستم خلاص شدند...یکی از همان روزها بود که رفتی بوداپست.
دوباره صدایت میکنم .جوابی نمیشنوم.دو طرفم دیوار است.یک راهروی دراز و تاریک.راهرو میپیچد از سمت چپ، یک دسته نور ضعیف از لای یک در نیمه باز به راهرو تابیده...به آن سمت میروم.در را کاملا باز میکنم اینجا دستم خود به خود روی پریز میرود.صدایم میکنی میگویی رسیدن به خیر.بوداپست خیلی دور بود؟
میپرسی خسته ای؟
لحاف را تا روی سرم میکشم .میگویم اره.بوداپست جای خیلی دوریه
الان همینطور که داشتم وبلاگ گردی میکردم یکی از وبلاگ های مورد علاقمو پیدا کردم که اسمش پینکفلویدیش بود...نوستلژی بود برام کلی!
البته اون دوره دوره ی خود سانسوری و آب روغنی من بود به شدت .حتی خودمو واسه خودم سانسور می کردم و بقیشم دیگه واقعا یادم نمییاد.فکر کنم همیشه فراموشکار بمونم و در 40 سالگی هم آلزایمر بگیرم با این حافظم.
کلی کار دارم نمیدونم اینجا چیکار میکنم اصلا،همش عین کش پرت میشم سمت این سیستم لعنتی .
مغزم دیکه خارش گرفته.میرم کار کنم
ناله ی گربه مقاومتم را میشکند
در را باز میکنم
به خانه میخزد
میان برف و زوزه ی باد
او به خانه ام می آید و
سگی از درونم بیرون میرود!
سقوط میکنم از یک آسمان خراش
و کسی نیست که دستم را بگیرد.
سقوط میکنم هرشب
از بام شب
بنابراین
هر صبحگاه
همچون جنازه ای هستم که در اعماق دریا افتاده است.
خوبه حداقل اینجا دیگه مجبور نیستم خود سانسوری کنم و وانمود کنم هیچی برام مهم نیست.
اما باید بگم که این نوشته ها به نوعی تخلیه ی روانی منه و من معمولا زمانی شروع به نوشتن میکنم که احتیاج دارم خودمو رو کلمات آوار کنم و چیزهایی که باید از بدنم دفع بشن رو اینجوری دفع میکنم.
گاهی به شدت تنهام و گاهی هم با اینکه تنها نیستم اما یبوست حرفی میگیرم,,بنابراین مییام اینجا منویسم
همین
این معنیش اینه که الانو که دارم مینویسم..این لحظه،این مکان و درست همین زمانو علی رغم برف زیبایی که در حال باریدنه دوست ندارم و همشم تقصیر تو اااا .
سرم به دنیا و عقبی فرو نمی آید
امان از این فتنه ها که در سر ماست..
تهوع مغزی گاهی به حدی میرسه که دیگه استفراغ و بالا اوردنی در کار نیست یعنی تمام مراحل بلع و هضم و بلغ و دفع و... طی میکنی و شروع میکنی به عق زدن افکارات اما هیچی نیست که بتونی بالا بیاری...یعنی کلا...یعنی کلا حالتی که من الان دارم و در اون هیچ چیزی قابل توضیح نیست
یعنی همون مرحله ای که استیضاح خودت رو به عنوان نوع یک بشر شروع میکنی و انقدر به اینکارت ادامه میدی که عق بزنی!
البته من الان در واقع قضیه دچار یک شوک ناگهانی شدم و این حس کنونی واکنش لحظه ای من بطور حاد و اخصه به اون موضوع...(یکی دیگه از ویژگی هاش به کار گرفتن کلمات ضد و نقیضه)-و این در حال حاضر تنها چیزیه که آرومم میکنه-
وگرنه که من در بی تفاوتی محض نسبت به عوامل و اتفاقات اطرافم به سر میبرم و هیچگونه تعادلی در کنترل این موضوع ندارم..!
حال بد مضمنی دارم....حال بد مضمن.
امروز دیگه تقریبا لبریز شدم از اون حالتایی که میدونی اما نمیدونی!
جمعه سینما امینه و نمایشنامه خوانی ..بی صبرانه منتظرم که جمعه بیاد از طرفی هم جمعه میخواستم برم جمعه بازار...
همش واسه همه چیز امروز و فردا میکنم همش منتظر رسیدن عیدم حتی اگه تمام این یک ماه و نیم رو با فکر کردن بهش تلف کنم ..نمیدونم چرا یه درگیری ذهنی دیگه واسه خودم درست کردم اما اینبار اگه اششتباه کنم دیگه واسه همیشه تنها میمونم..اینو مطمئنم!
خیلی وقته نیومدم اینجا شاید علتش فقط این بوده که یه جای دیگه تخلیه میشدم..شاید علتش اینه که سرم حسابی به چیزای دیگه گرمه..دارم میرم کلاس ساز دهنی و این حس خوبی بهم میده،امیدوارم بتونم ادامش بدم و مثل بقیه ی کارهام نصفه نمونه!
حالا دیگه فقط یه تصمیم ناتموم دارم که داره ته دلمو قلقلک میده که هر چه زودتر عملیش کنم.بعدشو نمیدونم اصولا به بعدش فکر نمیکنم.فقط میدونم که الان باید اینکارو کرد
دیگه نمیتونم بنویسم...چیزی به شدت داره فشار میده گلومو
اما چون دنیا گرده و میچرخه یه روزی این هفت ساعت های جا مونده،همین هفت ساعتی که من از دنیا عقبم..تو یه نقطه صفر میشه و انوقت همان زمانیست که من امپراتور تمام عالم خاهم شد...و دیگه اجازه نمیدم که هیچ 7 ساعتی هیچ کسی رو از چیزهایی که دوست داره عقب بندازه.
چون من یک ایده آلیست افراطیم.....
همیشه خودمو سرزنش میکنم به خاطر لحظاتی که گذشت و خط خطی ها و سر کج هایی که درسا از مرکز من عبور کرد.
خودم رو به خاطر حال نزار همیشگیم و تنهایی مزمن و بی قید و شرطم سرزنش میکنم
تو در بوداپستی در حالیکه من سنگفرش کثیف و زنگ زده ی خیابان را زیر پاهایم به سرعت له میکنم تا زودتر به مقصد برسم،جاییکه همه با هم مخ هایمان را تف میکنیم روی آسفالت کلاس.همیشه وقتی سر کلاس میشینم دهانم تلخه انگار تلخی تمام کارهایی که نکردم میریزه توی دهنم،پشت به پشت آدامس میجوم،حس میکنم دیگه مغز ندارم،حس میکنم اونم جویدم و تف کردم یه روز.همیشه وقتی مینویسم ته اش به همین ختم میشه،همیشه..
جدیدا انقدر به کارهای نکردم فکر میکنم که دیگه مغزم فرصت رسیدن به چیزهای دیگه رو نداره<مغز الکنم.
از وقتی اومدیم اینجا اینترنت نداشتیم،این دومین روزه،دومین روز از اولین باری که من نشستم پشت این هیولا دوباره و دستم داره کیبوردو لمس میکنه